8   در سکوت گوش فرا ده..... چون اگر دلت پر از چیزهای دیگر باشد....... نمی توانی صدای خالق را بشنوی.....اما وقتی با دلی آرام به صدای خداوند گوش کردی ....دلت سرشار از او خواهد شد ......چنین حالتی نیازمند بسی فداکاری است ......اما اگر به طور واقعی قصد نیایش داریم و می خواهیم عبادت کنیم باید آماده این کار باشیم .......همین حالا...... ای خدای عزیز! امروزم را به تو می سپارم....نتیجه وحاصل زحماتم و آرزوهای قلبی ام را ....همه پرسش ها را در دست توقرار می دهم و بر شانه تو همه ی بارها را.....برای هم نوعانم و خودم دعا می کنم....به امید آن که ما به عشق برگردیم......به امید آن که ذهن های ما شفا یابد......به امید آن که همه ما آمرزیده شویم..... به امید آن که راه خانه را بیابیم و از درد به آرامش ....از ترس به عشق .....و از جهنم به بهشت برسیم......به امید روزی که قانون تو بر همه حاکم شود و اراده ی تو بر زمین.....همان گونه که بر آسمان حاکم است ,جاری گردد....زیرا سیطره ی پادشاهی از آن توست .... همین طور که قدرت و شکوه از آن توست ......برای همیشه و همه وقت   7


ديشب من با خدا اينگونه گذشت

ديشب من با خدا اينگونه گذشت

 

دیشب یه غم عجیبی اومد سراغم و  تمام وجودمو احاطه کرد گریه امونم نداد

رفتم هدیه ای که خدا  بهم داده بود رو برداشتم بوسیدم و کمی از حرفهای قشنگشو خوندم آرومم کرد خیلی آرومم کرد دلم نیومد از خودم جداش کنم واسه همین موقع خواب قران رو  گرفتم توی دستام و خوابیدم !!

خیلی زود خوابم برد ولی چه خوابی

خواب دیدم که از یه اتفاق تلخ دارم گریه میکنم  توی خوابمم قران در دستام بود نمیدونم از کجا پیداش  کرده بودم  اما میدیدم توی دستامه  همچنان در حال گریه همون  قران رو باز کردم تا کمی بخونمش یه دفعه  چشمم به یه آیه خورد که نوشته بود :

 

  *** به من توکل کن ***

تا اونجایی که از خوابم یادم مونده بعد از خوندن این آیه گریه ام قطع شد




و موقعی که بیدار شدم دیدم قران از دیشب توی دستام مونده وقتی یادم اومد که در خواب بهم گفته شده بود به من توکل کن حس خیلی خوبی پیدا کردم و پر از آرامش شدم آخه همون قرانی که توی دستام مونده بود تو خوابم باهام حرف زد  

نمیدونم چی بگم نمیدونم چقدر باور میکنین اما .......ديشب من با خدا اینگونه گذشت

و این خدا بود که توی خواب و بیداری تنهام نزاشت و با کلامش  روح خسته منو نوازش داد که غمم رو از یاد ببرم

 

حرف های شما   پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          

ميدونه بارونو دوست دارم

ميدونه بارونو دوست دارم

از زمان بچگیم تا الان یادم میاد که چقدر سختی کشیدم چقدر بهم ظلم شد و چقدر کسانی رو  که دوستداشتم ساده  از دست دادم.....

 اولین باری که تو زندگی طعم تلخ سختی رو چشیدم پناه بردم به خدا یادمه وقتی میخواستم دعا کنم تا پدرم برگرده به خدا گفتم  باید دعامو اجابت کنی چون از تو میخوام اما هیچوقت دعام اجابت نشد

بزرگتر که شدم گفتم خدایا آدمای بد رو ازم دور کن نزار بهم ظلم بشه من نمیتونم تحمل کنم ولی این کار رو نکرد و خیلی ها بهم بدی کردند

یه بار یه آرزوی خیلی خیلی بزرگ داشتم چند سال به خاطرش دعا کردم پیش خدا گریه کردم سجده کردم فریاد زدم اما بازم نداد

برام عجیب بود خدایی با این همه مهربونی چرا هرچی خواستم بهم نداد؟

تا اینکه یه روز انگار یه کسی بهم گفت الناز تو خدا رو میخوای فقط واسه اینکه به خواسته هات برسی در صورتی که خدا دلش میخواد تو اول واسه خاطر خودش صداش بزنی

دیگه کم کم معنی کار خدا رو فهمیدم معنی این همه سختی رو فهمیدم فکر که کردم دیدم من با هر سختی بیشتر به سمت خدا رفتم بیشتر باهاش حرف زدم و خدا همینو می خواست خدا با این سختی ها به من بی مهری نکرده بود بلکه به من خود شو داد که ارزشش از هر چیزی بالاتره و چه لیاقتی بود برای من   تازه  به من صبر تحمل گذشت فداکاری محبت و عشق رو هم یاد داد وقتی فکر کردم دیدم اینا خیلی با ارزش تر از اون چیزاییه  که میخواستم

واین جز با کشیدن سختی ها امکان پذیر نمیشد حالا دیگه هیچ غمی تو دنیا نیست که بتونه کمر منو بشکنه دیگه به خدا ایمان کامل دارم و میدونم به هر سمتی که منو ببره چه سخت و چه اسون حتما در اون خیری هست 

من با زدن این حرفها بازهم امتحان خواهم شد به سختی هایی!! چون خدا گفت راه من راهی سخت و دشوار است و منم راه خدا رو پیش میگیرم اما بهش قول میدم که هر کاری با من بکنه ایمانم سست نمیشه  میدونمم که بیشتر از حد توانم امتحانم نمیکنه پس حتما تحمل خواهم کرد و امید دارم کارمو برای خدا خالص کنم  

اامروز  وقتی دعا میکنم دیگه نمیگم باید اجابت کنی میگم من امید دارم به رحمتت که اجابت کنی اما اگه رضای تو چیز دیگه بود من راضیم به رضات  

همه میگن خدا منو خیلی دوست داره حتی حسرت میخورن اما زندگی واسه همه سخته و این سختی ها امتحان خداست پس خدا همه رو دوست داره چون میخواد به همه لیاقت اینو بده که از ته دل صداش بزنن

 ازش ممنونم به خاطر همه مهربونیاش

چه بارونی  گرفت میدونه بارونو دوست دارم 


 

حرف های شما   یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          

قضاوت

قضاوت

با اونايي که تو زندگي به پوچي رسيدن کاري ندارم

من با اونايي کار دارم که ادعاي مذهب ميکنن اونايي ميخوام راجع به نوشتم نظر بدن که هر موقع اسم  اماما رو ميشنون اشک از چشماشون جاري ميشه

به يه سئوال من جواب بدين راجع به يه ادمي که جلوتون سبز ميشه ولي با عقايد شما در ظاهر متفاوته چه قضاوتي ميکنين؟ بهش چي ميگين؟ چند نفرتون ميتونين درست قضاوت کنين؟

به خدا خيلي کمه تعداد اونايي که درست قضاوت کنن

 بيشتر ما اگه تو زمان خود اماما بوديم معلوم نبود قبولشون ميکرديم يا نه وقتي ميديدم حرف زدنشون عقايدشون حتي لباس پوشيدنشون با ما فرق داره......

خودتونو امتحان کنين به حرفي که ميزنين عمل کنين فکر نکنين چون الان از رشادت اماما شنيدينو قبولشون دارين ادماي خوبي هستين شما تو زندگي روز مرتون خيلي ها رو ميبينين که راه اما ما رو ميرن حتي از شما هم پاکترن اما خيلي راحت دست رد به سينشون ميزنين و رد ميشين

بعد جمعه ها گريه ميکنين ميگين چرا امام زمان نيومد
تو محرم ميگين حسين حسين حسين

قضاوت يه امتحان الهيه اما هيچکس جدي نميگره و راجع به هر کسي هم هر جوري که ميخواد فکر ميکنه پس کي ميتونه ادعا کنه اگه تو زمان اماما بود راجع به شون درست قضاوت ميکرد ؟ اونم وقتي ميديد که عقايدشون با همه مردم فرق داره.....

 ايا واقعا قبولشون ميکرديم؟

ما کجاي کاريم ميريم راحت دل يه انسانو ميشکنيم با يه قضاوت اشتباه .....

بعدم وقتي ميخوايم اب بخوريم ميگيم سلام بر حسين!!!!!!!!!! 

حرف های شما   جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          

سلام

سلام

من اومدم با یه وبلاگ جدید و یه عالمه درد دل تازه

حرف های شما   جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          
Wizard Animation