8   در سکوت گوش فرا ده..... چون اگر دلت پر از چیزهای دیگر باشد....... نمی توانی صدای خالق را بشنوی.....اما وقتی با دلی آرام به صدای خداوند گوش کردی ....دلت سرشار از او خواهد شد ......چنین حالتی نیازمند بسی فداکاری است ......اما اگر به طور واقعی قصد نیایش داریم و می خواهیم عبادت کنیم باید آماده این کار باشیم .......همین حالا...... ای خدای عزیز! امروزم را به تو می سپارم....نتیجه وحاصل زحماتم و آرزوهای قلبی ام را ....همه پرسش ها را در دست توقرار می دهم و بر شانه تو همه ی بارها را.....برای هم نوعانم و خودم دعا می کنم....به امید آن که ما به عشق برگردیم......به امید آن که ذهن های ما شفا یابد......به امید آن که همه ما آمرزیده شویم..... به امید آن که راه خانه را بیابیم و از درد به آرامش ....از ترس به عشق .....و از جهنم به بهشت برسیم......به امید روزی که قانون تو بر همه حاکم شود و اراده ی تو بر زمین.....همان گونه که بر آسمان حاکم است ,جاری گردد....زیرا سیطره ی پادشاهی از آن توست .... همین طور که قدرت و شکوه از آن توست ......برای همیشه و همه وقت   7


هميشه هست

هميشه هست.....

 

 

از زمانی که من این وبلاگو ساختم تو خیلی از وبلاگهای دیگه سرک کشیدم تا ببینم نویسنده هاش  چی مینویسن و حرف دلشون چیه..........

دیدم اکثرشون از یه عشق شکست خورده گفتن و از اینکه چقدر از نرسیدن به عشقشون غمگین هستند یکی معشوقش ولش کرده رفته یکی معشوقش از دنیا رفته یکی هم به عشقش رسیده ولی بازم ناراضیه!!

اما ما عاشق کی هستیم؟ دنبال کدوم معشوق میگردیم؟

  

آره شاید همه ما دلمون بخواد یه معشوقی داشته باشیم که زیباترین باشه مهربونترین باشه حتی وقتی بدی کردیم مارو ببخشه و فراموشمون نکنه و  وقتی به یادشم نبودیم اون به یادمون باشه و همیشه  برامون بمونه و ترکمون نکنه

یکی به من جواب بده جز خدا کی این خصوصیاتو داره؟

ما یه همچین معشوقی رو ول کردیمو چسبیدیم به اين آدمای زمینی که باز همونا هم فرستاده خدا هستند اما ما یادمون رفته و اونارو مثل یه مانع بین خودمون و خدا قرار میدیم!!

خودتون سری بزنید و ببینید اینقدر که وبلاگهای عشقی طرفدار دارن وبلاگهای مذهبی ندارن واقعا چرا ؟

نمیدونم چرا آخر نوشته های من همیشه حسرته اما اينبارم بايد گفت کاش اونقدر که به یاد عشق از دست رفته بودیم به یاد اون عشقی باشیم که همیشه هست و همیشه هست وهمیشه هست


             

حرف های شما   پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          

آرام جانم می رود

آرام جانم میرود

 

  

                            ای ساربان آهسته ران کارام  جانم می رود

                                                 و آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

 دررفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن                            

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود                                                

                                                      

 

 

چند روز پیش رفته بودم بهشت زهرا برای اولین بار بود که قدم تو مزار شهدا میزاشتم فضاش محدود بود اما یه دنیا عشق  داشت

 

اگه بگم تو همین لحظه کم که اونجا بودم و  صحنه هایی که دیدم به اندازه کل عمرم درس گرفتم دروغ نبوده

وقتی دیدم یه مادربه جای اینکه تو عروسی پسرش شادی کنه با بوسیدن سنگ قبربچش احساس رضایت میکنه 

وقتی دیدم یه پدر اومده تولد بچشو با یه شمع و چند  تا  شاخه گل  جشن بگیره

 

و یا وقتی یه بچه رو میبینی که بهت میگه پدرم همش 1ساله  رفته پیش خدا ازش میپرسم  چطوری؟با حالت کودکانه اش

میگه دیگه نتونست نفس بکشه مامانم میگه خدا دردشو اروم کرد و حالا خوابیده

ازش می پرسم دلت براش تنگ شده جواب سئوالمو نمیده اما میگه اینجا بهشته هوا خوبه اون میتونه راحت نفس بکشه

دیگه سرفه نکنه......

 

  

 

اما چرا ما فراموش میکنیم که چقدر جوون و چقدر انسان به خاطر من و تو از زندگی گذشتن مگه اونا نمیتونستن مثل ما

زندگی کنن ازدواج کنن و عصای دست پدر مادرشون باشن ؟ اونها از همه چیز گذشتن که حالا ما زندگی کنیم   کاش

قدرشونو میدونسیتم کاش حالا لااقل از صبر و تحمل جانبازامون و خانواده هاشون  درس میگرفتیم و اگه هیچ کدومه اینا

نباشه کاش واسه خاطر خوشحالیشون خودمون درست زندگی میکردیم

و متاسفم برای اونایی که میگن شهدا از جونشون سیر شده بودند  

متاسفم برای اونایی که میگن تقصیر اونیه که جنگ رو راه انداخت

                                     

 

کوته فکری تا کی ؟

 

آهنگ وبلاگمو تقدیم میکنم به همه خانواده هاشون مخصوصا زن دایی عزیزم هما

 

حرف های شما   شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          

بنده خوب شيطان

بنده خوب شيطان!

 

خدا منو ببخشه چه آدمی بودم

یه آدم مغرور....... بنده خوب شیطان !!

واقعا به خاطر چی غرور داشتم ؟ چی از خودم داشتم که بهش می نازیدم ؟

 

وقتی میرفتم یه جا هرکی ازم تعریف میکرد مغرور تر میشدم و فکر میکردم چقدر محاسن ظاهری و باطنی زیادی  دارم که ازم اینجور تعریف میکنن اما اینقدرتو جهل  بودم که یادم رفته بود من اونی نیستم که دیگران میگن

این خدا بود که زبان اونهارو به ستایش من واداشته بود

وقتی اینو فهمیدم یه بار دیگه  ازش پرسیدم خدای مهربونم پس این تو بودی که باعث شدی ستایشم کنن؟ با مهربونی جواب داد این خدا بود که عیب های شما را پوشاند و  حب و دوستی نسبت به یکدیگر را  در دل شما جای داد

بعد از شنیدن این حرف به آسمان نگاه کردم و لبخند زدم....

اما باز ازش  پرسیدم .......

اگه با آدمهایی روبرو شدم که ازم بد گفتن چی ؟ اگه ازم عیب و ایراد گرفتن چی؟

به من جواب داد  ای  بنده من! من عیوب ترا پوشانده ام و  تو آنگونه  نیستی که میگویند این شیطان است  که آنها را بنده خود کرده و زبانشان  را  به بدگویی از تو وا داشته تا عیب جویی کنن تا غیبت کنن و............

به خدا گفتم چی کار کنم که بنده تو باشم و بنده شیطان نشم؟

گفت با عقل خود ابزاری را که به دست من است انتخاب کن...گفتم مگه ابزاری که به دست توست به دست شیطانم هست؟

پیامبرش جواب داد :

***ابزاری که خدا برای هدایت انسانها به کار میبرد همان ابزاری است که شیطان برای گمراهی انسان به کار میبرد ***

و حالا معنی این جمله رو میفهمم !!

 

زبانی که تلخ است و بدگویی میکند ابزاریست که به دست شیطان است  

و زبانی که نیکو سخن میگوید ابزاريست  که به دست خداست

و چقدر تعدادشان زیاد است این ابزارها  که معلوم نیست ما آنها را به دست خدا میدهیم یا شیطان !!

 

و ای کاش ......

              

حرف های شما   سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          

دارم خودمو با خدا مقايسه می کنم

دارم خودمو با خدا مقايسه ميکنم

 

تو راست گفتی نباید اینارو میگفتم

نباید از خوابم میگفتم

نباید کاری میکردم که بقیه فکر کنن آدم خوبیم

نباید کاری میکردم که یکی به من بگه دوست صمیمی خدا 

 

از حرف زدن پشیمونم ........از شنیدن خوب بودنم ناراحتم

 

هنوز نتونستم فراموش کنم

اینقدر بد بودم که یه انسان با تمام مهربونیش نتونست مهر منو تو دلش جا بده !

حتی وقتی اومدم از خوبی حرف بزنم دیر شده بود........  دیگه  باورم نکردن  

 

پس به من نگین آرزو دارین جای من باشین و تو نظراتتون ازم تعريف نکنيد چون من خوب نیستم ....

 

اگه خدا به من نگاه کرد اگه به من خوبی کرد اگه به من عشق ورزید و اگه تنهام نزاشت  بخاطر این بود که گفت اگر بندگان من میدانستند که من چقدر مشتاق آنها هستم  از شوق جان می سپردند 

واسه همین وقتی با تنی خسته و دلی شکسته  و پر ازگناه رفتم به درگاهش منو با بخشندگی و مهربانی پذیرفت

 

حالا قضاوت با خودتون کی خوبه؟ من یا خدا؟

 

چه جسارتی داره این سئوالم .......دارم خودمو با خدا مقایسه میکنم !!!!!

 

حرف های شما   شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ - الناز نیکخواه

          
Wizard Animation